برداشتها و نابرداشتهای من از ادبیات
در آغوشم می گیری زخمی ناپیدا التیام می یابد بگذار بمانم برای گلوله آزادی چه می تواند باشد تقدیم به کسانی که می خوانند لب هایش دو بستر تشنه از حرف کنار هم دراز می کشد لبخندی سبز دستانی خوشک ایستاده رو به باد تصویر های منجمد آدمی را می نگرد دوباره لبخندی می فروشد و به خانه بر میگردد ای که از نامت جدایت کرده اند من آن گندم من آن موشم که زندگی را در سوراخی می جوید ما هم یک سانیم کاش گیاهی می زایید مرا تا بی خیال این همه دستور به سبز شدن می اندیشیدم کسی چه می داند کلاغان پشت این همه سیاهی کدام رنگ را پنهان کرده اند مردم به رفتن زمستانی خوشحال اند که دوباره خواهد آمد می خواهم نوح ناخلف باشم تو را در آب غرق کنم و با تمام عظمتت بمیرم ای تو که بی حوصله نفس می کشی دیگر کرسنه به خانه باز خواهیم گشت با جیبی خالی از لبخند تقدیم به عزیزم ف. نستوه نگو من زبان باران را نمی فهمم نگو نمی دانم باد چرا در رنگ زرد مست می شود می خواهی در همین سطر پاین تو را به عنصر پر درد این شهر دعوت کنم تو را به نان تا کمی خستگی این شهر را با هم بجویم می خواهی از راز باد پیر بگویم می خواهی بگویم بعد از انقلاب علف و شکست برگ چه بر سر گل تنهای آمد ببین پیچک چگونه زندگی را پیچ می دهد بنشین دستت را بگذار روی پیشانیم و زندگی را پاکن. چون دوستان زیا گفتن که شعر اولت را چرا در وب نمیگزاری بگزار شعر خوبی است من هم این کار را می کنم اما می خواهم قضیه وارد شدن در شعر سپید را هم بگزارم. این شعر اولین شعری بود که در قالب سپید سروده بودم. دو ماهی میشود که شعر گفتن را شروع کرده بودم در این دو ماه دوبیتی یا هم غزل کار میکردم یک باره زدم خودم را به سپید و این اولین کارم بود کاری که باعث شد تا پنج ماه تهمت لقب " دوزد " به من زده شود یعنی تا پنج ماه نه این شعر بلکه تمام شعر های دیگر بر این اساس نقد میشود که : ((( خیلی خوب است اما " اگر از خودتان باشد " آقای سرباز ))) ناگفته نماند دوستانی بودند که سخت مرا کمک کردند اند و همیشه استوار بر این حرف که شعر های سرباز گفته های خود سرباز است. که نیازی نیست نامش یا نامشان را ببرم چون همه میدانند کی بیشتر و کی ها بوده اند. از هر دو تیپ هم تهمت زندگان هم حق بینان. و این است اولین کار این سرباز کوچک: صدای خش خش لحاف خیابان خیس قدم هایت را می شناسم برگ ها فقط آمدن تو را جشن می گیرند هفت هفت شام عزراییل من با دامنی کوتاه چون دستان من و با روسری که به من می خندد از پشت افق ها کرکسی فرارسیده است هنوز دهانش بوی خون می دهد بوی خون بچه کنجشکانی که روح شان در آب آبتی می کرد و من زنی که دست بندش درستانش را به دارکشیده پاهایش را در کفش حبس کرده وبرچراغ های روشنش رنگ سیاهی کشیده است آنچنان که قلبش را در دهانش گذاشته باشد و خون از لبانش فریاد می زند ... گم شده ام پیدا کردنم در جنگل خودم سخت تر است گوزنی که از کوهسار می آید شاید من باشم که از کوهستان خبر آورده ام درخت ها دخترهاشان را قربانی دندان ها کرده اند دریا تشنه است مادری که سال ها طفلانش را در شکمش بزرگ کرده است گندم ها را سر بریده اند ومن کیک تولدی که قبل از کشته شدنم شمع ها را برسر سینه ام روشن کرده اند و برای هر لحظه قطعه قطعه شدنم پای می کوبند تا لقمه ای از من به دهانشان برسد و جنگل با تمام موهای بدنش دخترسفید مرده است بگو؟ با این وضع چگونه زدگی کنم وقتی حتا زندگی برای کشتنم منتظرم مانده است بگو ؟ با با این وضع چگونه زندگی کنم. دوشعر تازه تو موجود حقیری هستی نه دست هایت آفتاب است نه پیراهنت بهار و نه دکمه هایت ستاره تنها منم که در این تنگنا عاشق تو ام این ها همه عاشق شعر های خودشان اند که نه تو در آنی و نه آن پیراهن کهنه ات که مرا از تاریخ می ترساند بیا بیا حقیرانه بهم برسیم تا گل های که میروید دل تنگی مان را آفتاب دهند معشوق تو موجود حقیری هستی -------------------------------------------------- ------------------- ------- چه ساده این همه را دیوانه کرده ای توبا هواپیما به پاریس می روی در Guest house های خارجی غذا می خوری با صدای مایکل چرخ می زنی و این ها باید دنبالت به کوهستان بروند وتو را در جنوب شقاق پیدا کنند چه ساده یک عمر ما را پرخانده ای که برای به دست آوردن تو باید به پیری برگردیم کور خوانده ای معشق من یک عمر دنبال تو در خانه نور و شهر پروانه نخواهم گشت و تو را از همین کوچه ساده و دروازه فلزیت بیرون خواهم کشید. به دوستم عزیزم سید اسلام بلخی...
قسم خورده ام به تو فکر نکنم به خانه کفش خدا غذا تلفن اصلا ً هر چی تو را به یادم می اندازد قسم خورده ام به زندگی فکر نکنم و تو را با خودم به گور ببرم (1) رنگها آری! رنگها همه چیز را
به هم ریخته است یک وطن میمیرد
برای آنکه رنگ خودش روی چوب باشد من میمیرم برای آنکه
رنگ توباشم. باید هدایت
شوم بیهوده است
دنیا بیهوده است
دوباره زنده شدن که سیاست
مرگ را بههم ریخته است. عزرائیل به درد بچهبازی
هم نمیخورد. (2) با مرگ
چگونه کنار بیایم با درد با دستی که
تو را میخواهد و پایی که
کوتاه نمیآید. بیتو شهری
آنقدر خلوت میشوم که ترافیکاش در انتظار
اشارهی دستی از هوش میرود. بیتو نمیشود نمیشود
ماند چون صدایی
در باد چون خانهی
گنجشکی که در مسیر بچهها
قرار گرفته
باشد. تو رفتهای،
روز به روز
سرم به ساقههایم نزدیکتر میشود و جایی برای
زندگی نمیماند. وشاید هم آخرین توقفت در من تو که هیچ گاه به ایستگاه برنگشتی سرقولت هم که نماندی تو خیلی بزرگ شدی ما که از مرگ خیلی دور بودیم نگاه کن درست همان ایستگاهم بعد از تو هیچ مسافری اینجا توقف نکرد. زیارتگاهی آنقدر خلوتم که ملازمش خود کشی کرده است . بعد از تو هیچ مسافری اینجا توقف نکرد این راهم که می بینی : نوبت بردن من است .
| Design By : Night Melody |

